برزیل - اسکاتلند؛ از معبدگاه دل آلپی تا خانه های ویران شده منجیل و رودبار

آخرین شب بهار بود، آخرین آزمون تحصیلی، جوان ها خوشحال بودند و خوشحال، پسر بودند و دختر، آن ها آماده تعطیلات تابستان می شدند؛ باز تفریح، باز شادی بدون درس، ای خدای من راحتی آمد و سختی رفت، برای مدتی رفته و رفته ......

آخرین شب بهار بود، آخرین آزمون تحصیلی، جوان ها خوشحال بودند و خوشحال، پسر بودند و دختر، آن ها آماده تعطیلات تابستان می شدند؛ باز تفریح، باز شادی بدون درس، ای خدای من راحتی آمد و سختی رفت، برای مدتی رفته و رفته.
آن هایی که فوتبالی بودند برای شب لحظه شماری می کردند؛ برای تماشای فوتبال برزیل، برای تخمه شکاندن. با خود زمزمه می کردند، امشب چه خواهد شد، یکی به روماریو دل بَسته بود و دیگری به ببتو، یکی می گفت تافارل گل نمی خورد و دیگری می گفت دونگا آیا بازی می کند یا نه.

ساعت ها گذشت و دقایق یکی پس دیگری سپری می شدند، آفتاب غروب کرده و هوا تاریک و تاریک تر، بسیاری از پدرها خسته و خوابیده و بسیاری دیگر در آغوش خانواده برای تماشای فوتبال، در خانه ای صدای تلویزیون کم بوده و خانه ای دیگر زیاد تر، چراغ هر کدام از خانه ها یکی روشن مانده و آن یکی خاموش، آماده بودند و آماده؛ برای تماشای یک فوتبال، برای دنبال کردن جام جهانی فوتبال در ایتالیا.

بازی در دل آلپی بود؛ در دل تورین، ثانیه ها سپری شده. بازی بدون گل در جریان و سرصدای طرفداران به گوش می رسیده، اما فرسخ ها فرسخ دورتر از تورین، سرصدا به معنای صدای تماشاگر ها نبود، نه نبود و زیر پای آن ها لرزیده و لرزیده، خانه تکان خورده و تکان، فریادهای ترس به گوش رسیده و فرار ها برقرار شده، آن ها که بیدار بوده زودتر و آن هایی که خواب بودند دیرتر و بسیاری در همان خواب زیر آواره مانده و به خواب اَبَدی رفتند.
تلویزیون ها از کار افتاده و صدای تماشاگر ها به گوش نمی رسد، صدا فقط ناله بود و گریه. اشک ها ریخته شده و همه به دنبال اعضای خانواده، لب ها بالا و پایین می شد برای پیدا کردن اعضای خود، یکی می گفت؛ پدر و دیگری مادر، پدر و مادر ها به دنبال فرزند، یکی می گفت پسرم و دیگری گفت دخترم.
در آن شب تلخ؛ کسی به دنبال نتیجه آن دیدار نبود، نه نبود.

اجساد روی هم تَل انبار شده بودند، یک،دو،سه،چهار، بیشتر و بیشتر. گروهی فریاد می زدند و درخواست کمک،گروهی جیغ می کشیدند و دست هایشان را به سوی آسمان گرفته بودند. مردمی که نفس های شان بالا نمی آمد. بسیاری سرگردان به سوی دیگری می دویدند. آژیرها مانند ناقوس به صدا در آمده بودند و صدای شان پایان نداشت. آن شب،شب مرگ بود، نه شب فوتبال،نه آخرین شب بهار.
همه چیز خراب بود، همه خُلق ها تنگ بود، همه گریان بودند مانند طرفداران اسکاتلند که آن شب شکست خورده بودند، اما اشک های مردم رودبار و منجیل تلخ تر بود.

فوتبال، آن ورزشی که خدای خیلی از انسان هاست. بسیاری را با بیدار نگه داشتن نجات داده بود. همان هایی که بیدار بودند و هوشیار، همان هایی که فرار کردند و فرار، همان هایی که خیلی ها را بیدار کردند و بیدار.
بسیاری هم پرواز کردند و برای همیشه رفتند، پرواز آن ها به سوی آسمان بود. فقط آسمان.
کلینزمن ستاره بزرگ آلمانی ها ابراز هم دردی کرد و ما هشت سال بعد از او تقدیر کردیم، آن هم در فرانسه، او را سپاس گفتیم.

گفته بودند؛ کودکی زیر آوار بوده، پیراهن زرد بر تَنَش، جان باخته و او را بیرون کشیده، آن پیراهن زرد، همان لباس برزیل بود، نمی دانیم بیدار بوده یا خواب، نمی دانیم او بازی را تماشا می کرده یا نه، اما عاشق فوتبال که بوده، او هرگز متوجه نشد که تیم محبوبش چه کرد، چه بسی که در آسمان خداوند نوازشش کرده و برای او گفته که مولر گل پیروزی را زده و برزیل برنده شده است.

آن شب تلخ را هرگز فراموش نخواهیم کرد، نه فراموش نمی کنیم و بهشت ارزانی آن ها باد که برای همیشه رفتند و رفتند.

تقدیم به مردم شریف منجیل و رودبار.

نویسنده: ابوالفضل کریم آبادی ( صدر )

تگ ها


فوتبال