خسرو لایق خداحافظی شیرین تری بود

خسرو در کنار شاه فرهاد و میلاد واویلا و آندو سامورایی و جباری زیدان و صادقی سیم خاردار و حنیف بچه غول و رحمتی بوفون و آرش آقای گل و دیگران هر روز جام می بردند....

خسرو در کنار شاه فرهاد و میلاد واویلا و آندو سامورایی و جباری زیدان و صادقی سیم خاردار و حنیف بچه غول و رحمتی بوفون و آرش آقای گل و دیگران هر روز جام می بردند.

 مدال - محمد سررشته داری

 خسرو حیدری فرزند استقلال است او سال های سال در استقلال بوده است. از زمان جوانان. از همان زمان هم انگار به پاهایش کولیس بسته بودند، انگار خط کش داشت، هر چه جلوتر می آمد مربیان بیشتر او را باور می کردند مربیانی مثل رضا احدی خدابیامرز یا منصور پورحیدری فقید. . او بود، جباری بود، صادقی و قربانی و آندرانیک تیموریان بودند. برای خودشان دار و دسته ای داشتند، دار و دسته ای بودند. حتی وقت سربازی که رسید علی فتح الله زاده با نیروی هوایی صحبت کرد، تیمی تشکیل شد به نام عقاب ، این بازیکنان که در رده امید بودند رفتند آنجا و تیمی ساختند بزرگ که در دسته اول قهرمان شدند ، بعد هم با هم رفتند ابومسلم و به استقلال برگشتند. آن روز ها انگار استقلال بیشتر به بازیکنان جوانش اهمیت می داد و مثل این روزها نبود که چوب حراج را بزند به سرشان و از شرشان خلاص شود. 
خسرو البته به ابومسلم و سپاهان هم رفت. مثل هر فرزندی از یک خانواده که در دوران بلوغ گاهی با خانواده خودش به مشکل می خورد و سرکشی می کند، شاید دوره عزیمت به سپاهان هم دوره بلوغ خسرو حیدری بود. از همان دوران که بچه ها جوش بلوغ می زنند و صدایشان دورگه می شود و تو روی پدر و مادر می ایستند. آن روز ها در استادیوم آزادی بلوا بود، خسرو که پا به توپ می شد هواداران استقلال با موج مکزیکی همراهی اش می کردند و این فرزند را آزار می دادند تا برگردد. انگار پیوند قلبی بینشان بسته شده بود. انگار مستقل شدنش را نمی پذیرفتند و می خواستند او در خانه بماند. 
این همان دروانی بود که عشق و تنفر فاصله یک موی باریک را به همه نشان می دادند. پس از آن همانطور که انتظار می رفت خسرو به استقلال برگشت، این پسر سر به زیر یک تنه برای استقلال سالی 15 پاس گل کنار می گذاشت. سانترهایش شروع شد، انگار از قبل هم پخته تر شده بود. انگار سانتر هایش دقیق تر شده بودند. خسرو در کنار شاه فرهاد و میلاد واویلا و آندو سامورایی و جباری زیدان و صادقی سیم خاردار و حنیف بچه غول و کرار شیخ و ساموئل الماس سیاه و رحمتی بوفون و آرش آقای گل و دیگران هر روز جام می بردند. گاهی جام واقعی می گرفتند و گاهی جام قلبی مردم را بالای دست می بردند. 
آن روزها شاید بهترین روزهای خسروی شیرین شده هواداران استقلال بود. یک بار در فولاد شهر چشم خسرو شده بود بادمجان! ورم کرده بود، یادم نیست که زنبور نیشش زده بود یا حساسیتی داشت، آن روز کنار زمین آمد، معمولا کم حرف می زد، اما به –حرف آمد، در حالی که به زمین چشم دوخته بود گفت حیف بازی بسیار مهمی است کاش پزشک اجازه می داد به زمین بیایم. 
حالا خسرو خداحافظی می کند، در روزی تلخ، کاش امروز هم دکتر به او اجازه بازی نمی داد و حداقل این خداحافظی می افتاد برای بازی با العین تا تلخی اش کمتر باشد. روزی که بازمانده آن نسل طلایی و خروشان  به میدان می رود اما جام را در دست بازیکنان دیگری می بیند. 
نه این حق خسرو نبود، او گاهی مثل همه آدم های دیگر با خانواده خودش درگیر هم شده اما اکثرا سر به زیر بوده و کارش را انجام می داده است. حداقل اینکه او تیم را به هم نمی ریخت، همیشه سرش در لاک خودش بود. 
خسرو لایق بازی خداحافظی بزرگتری بوده و هست. کاش باشگاه استقلال برای جدایی اینگونه ستاره هایش اندکی بیشتر وقت بگذارد و فرزندانش را با مهمانی های بزرگ تر و شیرین تری راهی خانه بخت می کرد. 
حالا خسرو باید کفش هایش را آویزان کند، همان کاری که می گویند مرگ فوتبالیست است و به تبع آن می گویند: فوتبالیست دو بار می میرد. ترک زمین چمن و هیاهوی وحشتناک آن کار سختی است حتی اگر واقعا از آن همه هیاهو خسته شده باشی. 
خسرو خداحافظی شیرین تری را از استقلال طلب دارد. کاش این پایان کارش نباشد.