داستان زندگی یک آرژانتینی بیش‌فعال و احساساتی

آنخل دی‌ماریا در دست‌نوشته‌ای جالب از سختی‌های زندگی‌اش تا قبل از فوتبالیست شدن سخن گفته‌است. دی‌ماریا می‌گوید اگر مادرش نبود فوتبال را کنار می‌گذاشت....

آنخل دی‌ماریا در دست‌نوشته‌ای جالب از سختی‌های زندگی‌اش تا قبل از فوتبالیست شدن سخن گفته‌است. دی‌ماریا می‌گوید اگر مادرش نبود فوتبال را کنار می‌گذاشت.

زمانی که نامه رئال مادرید به دستم رسید را به خاطر دارم. سریع آن را پاره کردم. حتی قبل از این که آن را بخوانم. صبح روز فینال جام جهانی ۲۰۱۴ بود. راس ساعت ۱۱ و من روی نیمکت نشسته بود. عضلاتم دچار مشکل شده بود اما مسکن‌ها به من اجازه درد کشیدن نمی‌دادند و می‌توانستم بدون درد بدوم. به مربیانم گفتم: اگر حتی پایم شکست بگذارید ادامه دهم. برایم هیچ چیز مهم نیست. تنها می‌خواهم بازی کنم.
روی پایم یخ گذاشته بودم که دکتر تیم آمد و گفت:” این نامه را ببین. از مادرید برای ما فرستاده شده تا نگذاریم تو بازی کنیم. آن‌ها ما را مجبور کرده‌اند.”
من به سرعت فهمیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است. شایعات زیادی شنیده می‌شد که باشگاه قصد دارد خامس رودریگز را بخرد و من را به فروش برساند. بخش مهمی از فوتبال که مردم متوجه آن نمی‌شوند قسمت بیزینس است. رئال نمی‌خواست من را مصدوم بفروشد! به دکتر گفتم نامه را دور بنداز. کسی که تصمیم می‌گیرد من هستم.
شب قبلش نتوانسته بودم بخوابم. برزیلی‌ها آتش‌بازی راه انداخته بودند اما حتی اگر این سروصدا نیز نبود نمی‌توانستم به راحتی بخوابم. همه چیز در آستانه خراب شدن بود و من داشتم فینال جام جهانی را از دست می‌دادم. می‌خواستم بازی کنم. حتی اگر به قیمت تمام شدن فوتبالم تمام می‌شد. صبح زود بیدار شدم بیدار شدم و به دیدار سرمربی رفتم. با او روابط صمیمانه‌ای داشتم ولی اگر به او می‌کفتم من را در ترکیب اصلی قرار بده، او تحت فشار قرار می‌گرفت. پس به او گفتم: من فقط می‌خواهم بازی کنم اگر تو بخواهی. بازی می‌کنم تا لحظه‌ای که پایم بشکند.
و بعد گریه‌ام گرفت. آن لحظه به من غلبه کرده بود.
در جلسه قبل از بازی مشخص شد انزو پرز بازی خواهد کرد زیرا در سلامت کامل به سر می‌برد. من هم قبل بازی و هم بین دو نیمه تزریقات انجام دادم تا به محض رسیدن دستور به زمین بروم.
اما سابلا هیچ وقت اسم مرا اعلام نکرد. نمی‌توانستم خودم را کنترل کنم. سخت‌ترین روز زندگی من بود. بعد از بازی رسانه‌ها صحبت‌ها زشتی راجع به دلایل بازی نکردن من می‌گفتند اما واقعیت همانی بود که نوشتم.
هیچ وقت لحظه‌ای که جلوی سابلا اشک ریختم فراموش نمی‌کنم. فکر نمی‌کنم او متوجه اشتیاق من برای حضور در زمین شده بود. تنها حضور در زمین می‌توانست مرا آرام کند و من بسیار به اتفاق افتادن رویایم نزدیک بودم.

داستان زندگی یک آرژانتینی بیش‌فعال و احساساتی

دیوارهای خانه‌مان قرار بود سفید باشد اما من هیچ سفیدی به یاد نمی‌آورم زیرا از دود، خاکستری شده بود. پدر من کارگر معدن بود اما روابط بسیار نزدیکی با من داشت. او پشت خانه‌مان ذغال چوب درست می‌کرد. ذغالی که شما به راحتی از مغازه‌ها می‌خرید اما تهیه آن بسیار دشوار است. من و خواهرم همیشه به پدرمان کمک می‌کردیم.  ۹ یا ۱۰ ساله بودیم که او را از خواب بیدار می‌کردیم. وقتی کامیون جلوی خانه می‌رسید، من و خواهرم کیسه‌های پر از ذغال را از وسط خانه به سمت در می‌بردیم و به همین دلیل دیوارها به مرور زمان سیاه شدند.
پدرم مرد شریفی بود. یک بار دوست پدرم از او خواست تا ضامن خانه او شود و پدرم هم به او اعتماد کرد اما دوستش نتوانست از پس مخارج بر بیاید و ناگهان غیبش زد! بانک به سرعت به سراغ پدرم رفت و او محبور شد هم خرج خانه ما، خرج خانه دوستش و خرج زندگیمان را با هم بدهد. اولین شغل پدرم البته چیز دیگری بود. او جلوی خانه‌مان یک فروشگاه کوچک داشت و مواد شوینده می‌فرخت. برای خرید یک پاک کننده شما نباید به شهر می‌رفتید. کافی بود سمت خانه ما بیایید و از خانواده دیماریا خریداری کنید. من در آن زمان باعث شدم شغل پدرم عوض شود چون داشتم خودم را به کشتن می‌دادم!
من بچه بدی نبودم اما بیش فعال بودم و انرژی زیادی داشتم. روزی مادرم درحال فروش لوازم بود و من شروع به حرکت به سمت در کردم. در باز بود و من به سرعت از خانه خارج شدم و به وسط خیابان رفتم. مادرم سریع به سمت من آمد و من را بغل کرد تا من تصادف نکنم. خودش معتقد است من دوباره متولد شدم. پس از آن مادرم به پدرم گفت که امروز آخرین روز این مغازه است و باید به فکر شغل دیگری باشیم. او از دست من دیوانه شده بود.

 

داستان زندگی یک آرژانتینی بیش‌فعال و احساساتی

روزی مادرم مرا پیش دکتر برد وگفت: این بچه مرا دیوانه کرده و همیشه در حال دویدن ددور هانه است. چه کار کنم؟ و آن دکتر، یک دکتر آرژانتینی خوب بود زیرا گفت: چه کار کنی؟ بگذار فوتبال بازی کند. او راست می‌گفت! من به فوتبال تعلق داشتم. آنقدر بازی می‌کردم که هر دو ماه یک بار کفش‌هایم تکه تکه می‌شد. وقتی ۷ ساله بودم در مسابقات محلی ۶۴ گل زدم! و به همین دلیل مادرم به اتاق خوابم آمد و به من مژده داد که رادیو می‌خواهد با تو صحبت کند. آن‌قدر خجالتی بودم که نمی‌توانستم حتی حرف بزنم.
آن سال پدرم با یک تماس تلفنی از روزاریو مواجه شد که من را می‌خواستند. پدرم طرفدار نیو الدبویز بود و مادرم طرفدار روزاریو سنترال و شما نمی‌توانید تصور کنید هنگام بازی این دو تیم در خانه ما چه سرو صدایی بود. برنده، بازنده را تا یک ماه مسخره می‌کرد! حالا فکر کنید پدرم راجع به پیشنهاد روزاریو چه واکنشی نشان داد: پسرم ... نمی‌دانم... راه ما دور است. وسیله نداریم. چگونه به آنجا برویم؟ و مادرم می‌گفت: نه نه نه.. اصلا نگران نباش! من تو را می‌رسانم! اصلا مشکلی نیست! و به این ترتیب گراسیلا متولد شد!
گراسیلا نام دوچرخه زری بود که مادرم با استفاده از آن من را هر روز به تمرین می‌برد. جلوی دوچرخه یک سبد بود که اجازه می‌داد یک نفر دیگر هم حمل شود. اما مشکل اینجا بود که خواهرم هم با ما می‌آمد! بنابراین پدرم با چوب یک قسمت دیگر به دوچرخه اضافه کرد. حالا تصور کنید یک زن را در حال دوچرخه سواری با دو بچه ... در سرما و و زیر باران!
اگر مادرم نبود فوتبال را کنار می‌گذاشتم. فیزیک مناسبی نداشتم و یک بار بعد از تمرین مربی به من گفت: تو خیلی ضعیفی! شکست خواهی خورد! تو هیچی نمی‌شوی! وقتی به خانه رفتم به اتاقم رفتم و شروع به گریه کردم. مادرم فهمید همه‌چیز رو به راه نیست چون هر زمان به خانه برمی‌گشتم باز هم به خیابان می‌رفتم و فوتبال بازی می‌کردم. فردای آن روز نمی‌خواستم به خانه بروم. احساس حقارت می‌کردم اما مادرم می‌گفت بلند شو! باید بهم درسه بروی و خودت را اثبات کنی. فردای آن روز به تمرین برگشتم و اتفاق عجیبی افتاد. هیچکس من را مسخره نکرد و همه با من خوب بودند. مدافعان به من اجازه هدزنی می‌دادند و همه مراقب من بودند. هیچ وقت آن روز را فراموش نمی‌کنم. همه وضعیت روحی من را دیدند و به من کمک کردند.
من در ۱۶ سالگی بسیار لاغر و نحیف بودم. بک بار سر میز شام پدرم به من گفت: ۳ راه داری! با من سر کار بیایی، مدرسه‌ات را تمام کنی یا یک سال دیگر در فوتبال باقی بمانی. اگر موفق نشدی باید با من سر کار بیایی.
من چیزی نگفتم. شرایط پیچیده‌ای بود و ما به پول نیاز داشتیم. ناگهان مادرم به جای من صحبت کرد: یک سال دیگر فوتبال بازی می‌کند!
این اتفاق در ماه ژانویه رخ داد. ۱۱ ماه بعد من در روزاریو سنترال داشتم فوتبال حرفه‌ایم را آغاز می‌کردم.

داستان زندگی یک آرژانتینی بیش‌فعال و احساساتی