نامه‌ای به استراماچونی؛ ممنون رئیس!

دست‌نوشته‌ای برای یک سرمربی که غرور را به جماعت آبی برگرداند اما رفیق نیمه‌راه شد....

آن مرد آمد. عجیب و باورنکردنی از دیار کسانی که در اروپا به ایرانی مشهورند. احساساتی و بی نظم و عاشق وطن. مثل تمام ایتالیایی‌ها که اولویت‌شان خانواده است استقلال را خانواده خود دانست از بس که به وجد آمده بود از ذوق یک مشت هوادار که چیزی نداشتند جز آخر هفته و تلویزیون و عشق به رنگ آبی. آن مرد خام حرف‌های مشتی بله قربان‌گو و دوست رفیق میز و صندلی و دوربین و فلش شد که آمد. دم آن کسی که روز اول به او دروغ گفت این‌جا همه چیز روی حساب کتاب است گرم!
آن مرد ماند. مبارزه کرد. مثل گلادیاتورهای زادگاهش، شهر رم. با زمین و زمان. با خودی و خودی‌تر. با برخی پیشکسوتانی که چشمشان از ناکامی‌های هفته اول برق می‌زد اما با آمدن عروسی به کوچه استقلال، سریع‌تر از هر وزش بادی جهت‌شان را عوض می‌کردند. از همان هفته اول فهمید در این باشگاه که رنگ آبی پرچمش هر روز کم‌رنگ‌تر می‌شود احترام، فقط لغتی روی کاغذ است نه ارزشی در رفتار اما باز هم دلش نمی‌آمد دل آن جماعتی که لرزیدن تور دروازه‌های حریفان استقلال با سر ذوق آمدنشان نسبت مستقیم دارد را بشکند. او تنها کسی بود که در محله‌ برو بیایی به نام استقلال کارش را درست انجام می‌داد. او نه می‌دانست دو ستاره چیست و نه می‌دانست چهار برد پیاپی و هرچیزی که باعث شده پیشکسوت‌نماها در باد «منم منم‌» بخوابند چه معنایی دارد اما از همه استقلالی‌تر بود.
آن مرد رفت. نه از قلب‌ استقلالی‌ها و بسیاری از فوتبال‌دوستان غیر استقلالی. از محله برو بیا. از کنار مدیرانی که از اهالی برره هم بیشتر از افعال معکوس استفاده می‌کردند. از کنار آنان که حالا ناراحتی تصنعی‌شان خنجری است در قلب هواداران تیم بزرگ کشور. آن مرد رفت و جماعتی را با چرخه ژنرال ، سوبله چوبله و شبه داش مشتی‌ها تنها گذاشت.
برای آن مرد: مرسی که آمدی! مرسی که برای بار هزارم نشان دادی این خانه از پایه ویران است! مرسی که به استقلالی ها تذکر دادی مراقب خودی‌ها را باشند و نه غیر خودی‌ها! آنها تو را فراموش نمی‌کنند... تو هم بخاطر آنها استقلال را از قلبت خط نزن!
خداحافظ رئیس!

بیشتر بخوانید:

تبعات فسخ قرارداد استراماچونی تا کجا خواهد بود؟

 

تگ ها


فوتبال ایران یادداشت اختصاصی یادداشت هواداری یادداشت‌های اختصاصی استراماچونی