هشتگی جریان‌ساز به نام مهدی شادمانی/حال همه ما خوب است اما تو باور مکن

چه آدم‌های زیادی که اصلا نه تو را دیده و نه تو را خوانده‌اند اما آنچنان در وصف تو با عشق می‌نویسند که انگار ژورنالیست زاییده شده‌اند. در این جریان و روزگاری که ساخته‌ای؛ حال همه ما خوب است اما تو باور مکن....

چه آدم‌های زیادی که اصلا نه تو را دیده و نه تو را خوانده‌اند اما آنچنان در وصف تو با عشق می‌نویسند که انگار ژورنالیست زاییده شده‌اند. در این جریان و روزگاری که ساخته‌ای؛ حال همه ما خوب است اما تو باور مکن.

_حال هیچ کس خوب نیست. همه آنهایی که تو را چه کم چه زیاد می‌شناختند را می‌گویم. چه آنها که روزنامه‌نگار هستند و چه آنها که در توییتر و اینستاگرام مجذوب امید و عشق و صبر و دلدادگی تو شده بودند. امروز آن دنیا اگر اینترنتی هم باشد وقتی هشتگ #مهدی_شادمانی را داشته باشی می‌بینی که چه غوغایی است. چه آدم‌های زیادی که اصلا نه تو را دیده و نه تو را خوانده اند اما آنچنان در وصف تو با عشق می‌نویسند که انگار ژورنالیست زاییده شده اند. در این جریان و روزگاری که ساخته ای؛ حال همه ما خوب است اما تو باور مکن.

_نخواستم  بدرقه‌ات کنم. یا که شاید فرار می کردم از وداع. راستش را بخواهی دلش را نداشتم. یعنی دلی برایم باقی نمانده بود. شب قبل از مراسم وداع آنقدر اشک ریخته بودم که دیگر دلی نمانده بود تا به امجدیه بیاید و.... امروز اما.... 

_ باید اینجا را می‌رفتم. دیگر خیلی بی‌معرفتی بود که حتی در مراسم یادبود هم شرکت نکنم. در آن ترافیک لعنتی تا به اتفاق دوستان به مسجد امام صادق برسیم مراسم تقریبا تمام شده بود. جمعیت زیادی مقابل مسجد ایستاده بودند. پر بود از چهره‌های آشنا و رفقای عالم روزنامه‌نگاری ورزشی. همه دمغ و انگار مثل مرغ پرکنده. بوی غم عجیب آنجا پیچیده بود. تو بهانه‌ای شده بودی که خیلی‌ها بعد از مدت‌ها همدیگر را ببینند و احوالی از هم بپرسند و همه هم همدیگر را صاحب عزا دانسته و به هم تسلیت بگویند.
نمی‌دانم، جمعیت آنقدری زیاد بود که تصور کنم مخاطبانت در همشهری جوان و برنامه نود و توییتر و اینستاگرامت هم آمده بودند. با این وجود انگار قسمت این بود در مراسم یادبود نباشم و بیرون از مسجد در انتهای مراسم نیم ساعتی میان جمعیت و رفقا پرسه بزنم. اصلا شاید اینکه اول اشتباهی به مسجد دیگری در سهروردی رفتیم همین بود که در مراسم یادبودت هم نباشم و باور نکنم که رفته‌ای. خلاصه که رفقای ورزشی‌نویس زیادی را دیدم. 
هی. حال همه‌شان خوب بود اما..... تو باور مکن. 

_دوباره شب شد، دوباره من و سکوت و تنهایی. از تو چه پنهان دلم چون خیلی‌ها چنان پژمرده که این روزها هیچ چیزی را حس و حالش نیست. حیران و گیج و منگ و مات و مبهوت. هشتگ #مهدی_شادمانی را هم که داشته باشی این غم بیشتر برایت تازه و تازه می‌شود. اتفاقا چه خوب. تازه بیشتر از قبل می‌دانم چه رفیقی از میان ما پر کشیده و مردم درباره اش چه ها به هم می‌گویند. انگار تازه تو را شناخته باشم. از میان توصیف‌ها و دل‌نوشته‌های‌شان واژه‌ها و خاطرات و الگوبرداری‌هایی را می‌شود دید که هیچ جا در دنیای مجازی نمونه‌اش یافت نمی‌‌شود. لابد همه آنهایی که پستی منتشر می‌کنند و هشتگ می‌زنند #مهدی_شادمانی، حال‌شان خوب خوب خوب است اما خب..... تو باور مکن 

_امشب همچون شب اول خبر پرکشیدنت با کنجکاوی یا دلدادگی بچه‌گانه دخترم به «دستگاه امام حسین» قسمت شد بروم هیات نزدیک منزل‌مان. مخاطبی درباره ‌ت نوشته بود که در «کاشوب» یا یادداشت «نخل چیذر» یا مجموعه «زان تشنگان» نوشته بودی محرم برای تو از شب هشتم محرم شروع می شود که به نام حضرت علی اکبر است. اتفاقا هیات کنار منزل ما در اکباتان هم نامش هیات عاشقان علی اکبر حسین است. رفتم آنجا. بچه محل ها سینه می زدند و عجیب شوری داشتند و بعد روضه و چه بهانه خوبی برای یک دل سیر گریه کردن. چقدر سبک شدم. الان حالم خوب خوب است رفیق، اما تو باور مکن 

_امروز یک اتفاق دیگر هم افتاد و آن اینکه... دلم سبک شد. هم آرام گرفت و هم پر از آشوب. نمی‌دانم، هر چه بود ذهن پریشان و قلب آشفته‌ام انگار اوضاع بهتری داشته باشد. انگار که اصلا خودت خواسته باشی یا ... امروز بیرون از   مسجد و میان آن همه جمعیت به ناگاه دخترت آوا را دیدم. مانده بودم چه کنم و چه نکنم. موضوعی را بهانه کردم و به همسرت تسلیت گفتم و بعد یک بوسه بر پیشانی آوا ... حالش خوب خوب بود مهدی جان. این یکی را  باور کن!!!!

حسین قدوسی